خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩۱/٤/۱٤

میلاد صاحب الزمان(ع)

دانشمندان و عالمان مسیحی، فرزندان حواریون عیسی علیه السلام، فرماندهان و سرداران لشکر، سران قبایل همه آمده بودند. تخت جواهر نشان بر روی پایه هایی قرار گرفته. منتظر حضور داماد بود.

انجیل ها در دست کشیشان برای شروع آن مراسم عظیم لحظه شماری می کردند همهمه ها فرو خوابید و سکوت حاکم فضا شد.

اما ناگهان ...یک اتفاق عجیب، گویا زلزله شده بود...


تمامی بت ها سر نگون شدند، انجیل ها بر زمین افتادند، تخت و پایه هایش نقش زمین شده بودند، سر و صدا بلند شده:

این ازدواج نحس است...     

ما را از این عقد معاف دار ...   

داماد شوم است!..

قیصر پادشاه روم، که از ترک خوردن دل دختر سیزده ساله اش خبر داشت راه چاره ای به ذهنش خورد. دستور داد تخت ها دوباره بر پا شدند، انجیل ها باز روی دستان لرزان کشیشان. اما این بار برادر دوم روی تخت نشسته بود شاید سعادت نگون بختی برادر را جبران کند ولی گویا دست قضا چیز دیگری می خواست.

باز هم همان حادثه ی عجیب... شب شده بود و آسمان چادر نقره فام خود را بر سر عروس دل پریشان کشید. پدر غرق حیرت. دختر غرق غم.

عیسی بن مریم و وصی اش شمعون علیها سلام الله، خاتم پیامبران و وصی عزیزش علی بن ابیطالب علیهما سلام لله، جمعی از حواریون و جمعی از ائمه علیهم السلام، همه آمده بودند. منبری از جنس نور سر به فلک کشیده بود. قرآن ها برای شروع آن مراسم عظیم لحظه شماری می کردند.

یا روح الله! آمده ایم تا ملیکه فرزند وصی تو شمعون را برای این فرزند با سعادت خود خواستگاری نمایی .… و انگشت رسول الله یازدهین ماه منیر امامت حسن بن علی علیه السلام را نشان داد.

عاقد رسول الله، شاهد روح الله، عجب ازدواج مبارکی!

عجب خواب پر معنایی ...صبح شده بود و خورشید آسمان عاشق تر از همیشه بر چهره ی شادمان عروس تابید. ملیکه حالا اسیر عشق حسن بن علی علیه السلام بود و منتظر حقیقت یافتن رویاهایش. در میان اسیران کنیزکی هست که اجازه نمی دهد خریدارانش به او نگاه کنند. دست زدن به او ممنوع است. تنها اوست که صورت و بدنش را پوشانده. به زبان رومی سخن می گوید. ارباب و مشتری برای سیصد اشرفی می خواهند معامله اش کنند اما از آنها اصرار است و از او امتناع.

وقتی دیدی به زبان عربی به اربابش گفت: آنکه می خواهمش میآید ...، نزدیک شو و این نامه را به او بده... . این ها را امام هادی علیه السلام به بشر بن سلیمان گفته بود. حالا بشر در مقابل کنیز ایستاده بود. نامه چون گوهری صورت و چشم و دستان آن دختر را متبرک می کرد. اشک های ملیکه زودتر از او به خانه ی امام هادی علیه السلام رسیدند.

پرده های خواب کنار رفتند و خورشید حقیقت در مقابل چشمان شاهزاده ای در لباس کنیزان میدرخشید.

عمه! امشب نزد ما باش. که در این شب فرزندی گرامی متولد می شود که زنده می کند زمین را با علم و ایمان و هدایت بعد از آنکه مرده است با گسترش کفر و ضلالت. خدایا فرزند برادرم چه می گوید. در خانه او که جز نرگس کسی نیست و او هم ...

ای سید من! این فرزند از چه کسی است؟ من که در نرجس اثرحملی نمی بینم ....؟!

مثل او (نرجس) مثل مادر موسی است که تا هنگام ولادت هیچ تغییری ظاهری نشد... زیرا که فرعون شکم زنان حامله را می شکافت …

آری! چند وقتی بود عباسیان فرعون صفت کینه را زهر شمشیرهایشان کرده و مادر به مادر خاموش کردن نور خدا را قصد کرده اند.

اما گویا خبر ندارند که خدا تمام کننده ی نور امامت است و قرار نیست حکایت تلخ محسن تکرار شود. موج اضطراب دریای حیرتم را طوفانی کرده بود. شب تا به صبح منتظر قدوم موسی زمان بود اما.... پس وعده ی امامم چه شد ...؟

(عمه جان) شک مکن که وقتش نزدیک است. نزدیکی صبح بود.

در شکم مادر"انا انزلنا"می خواند. همراه من بهتر از من.

وقتی به دنیا آمد ختنه کرده بود. پاک و پاکیزه. به من سلام کرد بعد هم رو به قبله به سجده افتاد.

انگشتان سبابه اش رو به آسمان با صوت داوودی میخواند: « اشهدان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان جدی رسول الله و ان ابی امیر المومنین وصی رسوا الله…»

بر دست راستش نوشته شده بود:

" قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوق ؛

بگو حق آمد و باطل نابود شد همانا باطل نابود شدنی است”

«راست قامت ولی نه قد بلند، چهارشانه ولی نه کوتاه، سیمائی گرد، سینه ای فراخ، پیشانی باز، ابروانی بهم رسیده، خالی بر گونه راست چون دانه ی مشک که بر قطعه ی عنبر رسیده ...»

«او داناترین مردمان، حکیم ترین آنان، پرهیزگارترین انسان، بردبارترین مردمان، سخی ترین آنان و عابد ترین همگان است... عطر دلربایش از هر مشکی معطر تر است...»

این گونه توصیفش کرده اند اللهم ارزقنا زیارة المهدی...

شنیده ام وقت آمدنت غریب الغربای زمان، همین قرآن خاک خورده ی روی تاقچه مان از حاشیه زندگی ها به مثل می آید و مکتب قرآن همه جا حرف اول را می زند. شنیده ام وقتی بیاییدست بر سر بندگان گذاشته و عقل های  ایشان را جمع کرده و اخلاق آنها را به کمال می رسانی، تجمع عقول و تکمیل اخلاق را که کنار بگذاریم عجب صفایی دارند زیر دستان تو! شنیده ام وقت آمدنت سراسر عالم را از علم و دانایی بهره مند می سازی بعد از آنکه به جهل و نادانی گرفتار شده و این یعنی اگر ما همه ی کتاب و دفترهای بوعلی و شیخ بهایی و انیشتین و ادیسون را روی هم بگذاریم تازه می شود هم قد دو حرف از بیست و هفت حرف علم تو!

هیچ ویرانه ای در زمین نمی ماند و تمام اجاره نشینان حلبی آبادها صاحب گنجی از گنج های زمین میشوند. کویر حسرت باران را لای درز ترک هایش نمی برد و ترنم بهاری سبد سبد گل و گیاه به ارمغان می آورد. دیگر نیازمندی برای دریافت زکات نمی ماند و مومنان کاخ به کاخ به دنبال فقیرند... امر به معروف و نهی از منکر دوباره جان می گیرد و ریسمان های دروغ ریشه کن  می شود. این ها همه یعنی دوران حکومت تو ....

این را هم میدانم که آسانی های این زمان پس از سختی های دوران دجال شناسی و یهود ستیزی است. می دانم گاه آمدنت زمین آن قدر هم روی خوش نشانمان نمیدهند و تازه زخمهای کهنه سرباز می کنند و تو باید تمام چنگال ها را از سر بیت المقدس و کعبه و بقیع برداری... می دانم شیعه های تنوری ات به دوران حکومتت می رسند و آنها که فقط حرف میزنند و ادعا دارند در ولایت عشق تو هیچ اند.


حرف آخر. مولایم! در شب میلاد از دل من هم عبور می کنی؟!

برایت طاق نصرت بسته ام درست سر در کوچه دلم! زباله های قلبم را راس ساعت نماز شب به شهرداری توبه سپرده ام تا چشم های مهربانت آزرده نشود. راستی در بن بست قلبم پس کوچه ای هست که چون خالی از سکنه معرفت است ویرانه ای برای شب نشینان تهمت و کینه و غیبت و دروغ شده. باورکن این ها را از هر دری بیرون میکنم دوباره می آیند. شرمنده...

تو ببخش مولایم !

کوچه تنگ است و باریک. اما از عشق توست که یک ذره شده. دلم برای تو تنگ شده... خوشحالم! چرا که شاید باری از کنار این کوچه ی آشتی کنان عبور کنی و من گوشه نشین، دامنت را بگیرم و آن گاه چشمان غم پرستم از بیماری هجر تو شفا یابد و دیدگانم کارگاه و نگار خانه ی جمالت شود.

یگانه حبیبم!

هنگام که سر در سرداب غیبت فرو بردی و از پشت ابرها نظاره گر درد فراقمان شدی، لطف خدای کعبه را بدرقه ی راهت کردم و سفیدی چشمانم را نشان عشقت. اما اکنون حب تو خانه خرابم کرده و تیغ غمت رشته صبرم را سر بریده ...

باران اشک هایم اشک باران را هم آورده و من دریا دریا گوهر وصالم.

جان ناقابلم برگ سبزی است که نذر قدومت کرده ام بیا و این قربانی را از ما بپذیر.

اسپندهای ملتهب قلبتان را به آتش عشقش بسپرید....

با ذکر"و ان یکاد" لبان خشکتان را معطر کنید...

آب و آیینه بر دست گیرید و کوچه ها را چراغانی کنید...

عزیز بی نقاب ما امشب می آید.

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا