شب قدر

وجودش تفسیر محمد(ص) بود و سجودش تجسم عبودیت  و  بندگی.

  زندگی اش حیات  را  معنا می بخشید و  راهش میزان رفتن بود  و  ماندن.


آن ناطق و عدالت مجسم که  رفتارش احیای سنت پیامبر بود و حکومتش الگوی رهبری اما خفاشان را  یارای  پرواز  در  قلمرو  خورشید  علوی  او  نبود  و همین  انگیزۀ  حسادت  آن تنگ نظران شب پره  سیرت  بود  همانهایی که  پیوند  ولایت  را  گسستند  تا محراب خونین  کعبه  سندی  جاودان  بر  حقانیت  شهیدش  باشد.

عرش لرزید از  نگاهش رو  به  آسمان فرمود:

«اللهمَ بارک لی فِی الموت؛ خدایا  مرگ  را  برای من مبارک گردان.»

ستاره ها دیگر در انتظار صبح نبودند انگار تمام هستی مأمور  شدند تا علی علیه السلام  به مسجد نرود. پر و بال خاکی مرغابی ها و دستگیره در که هنوز دستش دراز بود برای گرفتن امیرالمؤمنین علیه السلام اما علی علیه السلام... رفت.

کوفه اشک خون ریخت  و  نالۀ  یتمی سر  داد در  آن هنگامه ای  که  ندای فُزتُ  و  ربِّ  الکعبه  آسمان زمین  را  سرشار  گشت کمر  آسمان خم شد  و صدای  گریۀ  ستاره ها  گوش فلک  را  پر  کرد.

انگار  منادی هم  با بغض در  گلو  ندا  می داد:

« به  خد ا  سوگند ارکان  هدایت در  هم فرو  ریخت و  رشتۀ  مستحکم  الهی از  هم گسست؛قُتِلَ  اِبن عم المصطفی قُتِلَ علی المرتضی»

و  زینب هم که با دستان لرزان چشم انتظار پدر نشسته...




شب قدر، شب ضربت خوردن حضرت علی(ع), قُتِلَ علی المرتضی, فُزتُ و ربِّ الکعبه، شهادت حضرت امیر المؤمنین (, کوفه، محراب خونین