خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩۱/٥/٢٦

روز قدس

... من سنگ را می شناسم... من سنگ را دوست دارم... اصلا ًمن و سنگ را رفاقتی دیرینه است... برخی سنگ را خشن می دانند... عده ای آن را بی روح می شمارند... اما سنگ بهترین دوست من است...


من سنگ را از زمانی می شناسم که هنوز در عالم شما نبودم!... آن زمانی که مادرم- در حالیکه مرا در شکم داشت- با سنگ دوستی می ورزید...

پس از آن، سنگ هم بازی من بود... همه اسباب بازی من سنگ بود و تنها سنگ دوست من بود... سپس بزرگتر شدم... و در مدرسه، علم سنگ آموختم: «بابا آب ندارد... بابا نان ندارد... بابا سنگ دارد... بابا سنگ داد... »

آری... من بابایم را دوست دارم... اما چون نیست، یادگارش یعنی سنگ را به رفاقت برگزیده ام... هر روز کیفم پر از سنگ است که به مدرسه ی جهاد میروم و خالی است از همه چیز، جز کینه وقتی که بر میگردم... سنگ همه خشم من است در عین حال که همه محبت من است... سنگ پیام آور کینه من است...

چه زیباست آن زمان که دست یاری سنگ را می فشارم، زمانی که همه دوست نمایان از ترس، دست خود را می کشند... آری، آنان که صبح و شب دم از من و یاری من می زنند، هرگاه دست گرم محبت به سویشان دراز می کنم، پس می زنند، اما سنگ، دستان مرا با تمام وجود در آغوش می کشد و خویشتن را فدای فریاد من میکند.

کاش همه مردم دنیا قلبی مثل سنگ داشتند... اصلا ًکاش قلب داشتند تا میگفتم سنگدلند... کاش سنگدل بودند... آخر سنگ خیلی مهربان است...

میدانی، هر وقت قلبم می گیرد از اسارت، سنگی در آغوش دستان می گیرم... سنگ با صبر و حوصله ی تمام درد دلم را می شنود... و سپس پیغام خشم مرا بسوی ملعونترین مردمان پرتاب می کند.

اگر بدانی آن زمان که برای بوسیدن گونه ی برادرم لبم خونی می شود، نجوای با سنگ چه لذتی دارد...

اگر بدانی آنگاه که دیوار خانه ی خرابمان را موجوداتی به نام تانک و گلوله بر سرمان می ریزند، پرتاب سنگ چه غوغایی می کند...

اگر بدانی وقتی خواهر شش ماهه ام بر سینه ی مادرم چون ماهی دور از آب افتاده ای پرپر می زند، سنگسار کردن قاتلان چه قصاص نیکویی است...

اگر بدانی آن زمان که کاسه ی چشمانم چون کاسه صبرم از غربت لبریز می شود و قطره ای خشم بیرون می ریزد، سنگستان چه جای خوش آب و هوایی است... اگر بدانی...

آری... سنگ... چه مهربانی ای سنگ و چه دوست داشتنی...

ای همدم تنهایی من، وصیت می کنم اگر گلوله ای جای تو را در قلبم اشغال کرد، تو را بر مزارم بگذارند تا از تو جدا نمانم... آخر من نمک صفای تو را خورده ام و نمکدان شکستن به دور از مروت است...

آهای ترسوهای دنیا... منم... همان که می گویید تروریست است... من عادت کرده ام که با سنگ شجاعت شما را ترور کنم...

آری... من تا خون در بدن دارم سنگ را بر زمین نمی گذارم... و فریاد می زنم:

«سنگ...سنگ...تاپیروزی...»

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا