خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩۱/٩/۳٠

 شب یلدا

آن شب همه آمده بودند، از اواخر پاییز تا اوایل زمستان.

یلدا در زیباترین لباس های زمستانی، خود را آراسته بود و میهمانان جشن تولدش را

یک به یک از نظر می گذراند. چیزی به ساعت موعود نمانده بود.

ناگهان چشم یلدا به مهمانی تازه وارد افتاد.


جلو رفت و به او خوشامد گفت و از نام و نشانی او پرسید. غریبه گفت: نام مرا مپرس، شاید در هر عصر و زمانی عده معدودی همنام من باشند.

یلدا با غرور گفت: اما نام من، نام بیشتر دخترکان این سرزمین است، تو که هستی غریبه؟ غریبه گفت: به من نگو غریبه، مرا سال هاست که می شناسی اما نمی بینی، اصلا نام تو بخاطر رازی که در نام من است چنین شکوه یافته.

یلدا با تعجب گفت: پس چطور تا بحال تورا ندیده ام؟ غریبه گفت: بسیاری مرا فراموش کرده اند و تو نیز...

راستی شکوه این جشن فقط بخاطر یک دقیقه طولانی تر بودن عمر توست؟ یلدا با خوشحالی پاسخ داد: بله، من طولانی ترین شب سال ام، همه شب های سال امشب را به من تبریک می گویند. نگاه کن چیزی نمانده عقربه های ساعت نیمه شب را اعلام کنند، شبی طولانی تر از همه شب ها! غریبه گفت: اما شب های من همه یلدایی است. من بر خلاف تو در اعماق قلبم غمی سنگین دارم، گرچه بر لبانم لبخند امید هرگز محو نمی شود.

یلدا با تاسف گفت: تو از جنس چه هستی؟ غریبه آهی کشید و جواب داد: از جنس درد! یلدا که کنجکاو شده بود گفت: آیا تو نیز همچون من عمری طولانی داری؟ غریبه گفت: آری حتی طولانی تر از عمر محبوبی که سال هاست در انتظار او هستم.

یلدا گفت: محبوب؟ چطور ممکن است قبل از به دنیا آمدن محبوب عاشق او بود و در انتظارش سوخت؟ غریبه گفت: سالیان طولانی همه نوید آورندگان از او خبر دادند و من سرگشته و واله او گشته تا آن که چشمم به جمالش روشنی یافت اما دریغ از کوتاهی زمان و مردم زمانه ... اینک سال هاست چشم انتظار اویم!

اشک در چشمان یلدا حلقه بست. نگاهی به ساعت انداخت. فقط چند دقیقه به آخرین لحظات مانده بود. از غریبه پرسید: با این درد عمیق روزها و شب هایت را چطور به سر می آوری؟ غریبه گفت: روزها را به تلاش و کوشش و آرایش نفس و مقدمه چینی برای آمدنش و شب ها را به گریه در فراقش و دعا برای زودتر آمدنش.

یلدا پرسید: مگر میدانی چه وقت خواهد آمد که چنین آماده ای؟ غریبه با لبخندی تلخ گفت: نه زمان آمدنش بر من پوشیده است اما هر لحظه در انتظارم.

یلدا با خشم گفت: چه محبوب دلسنگی که تو را چنین شیدا نموده و رخ نمی نماید! غریبه برآشفت و گفت: آه نه یلدا در مورد محبوب من چنین مگو! او قلبی به وسعت آسمان ها دارد، زمین و زمان وام دار اوست... او صدای پرندگان خوش آواز است و آوای رود... او عطر گل هاست و تازگی شبنم... محبوب من سرآمد همه عالمیان است ... او به آن چه که مصلحت خداوند مهربان رقم خورده سر تسلیم فرود آورده.

یلدا آرام شد با خجالت پرسید: آیا او نیز چون شما مشتاق دیدار است؟ غریبه که گویی داغش تازه شده بود سرش را مویه کنان به این سو و آن سو تکان داد و گفت: آری بیشتر از ما... بسیار بیشتر از ما...

یلدا متعجب و غمگین پرسید: آخر همه این ها برای چیست؟

غریبه قاطعانه جواب داد: برای رسالتی بزرگ! یلدا گفت: و آن رسالت...؟

غریبه گفت: و آن رسالت نجات همه ی انسان هاست تا در بهشتی زمینی، روح خداوندی را به درستی تجربه کنند. یلدا با غمی عمیق به مهمانان جشنش که به شادی مشغول بودند نگاهی افکند و سرش را به زیر انداخت.

غریبه پرسید : یلدا ...؟ تو را چه شد؟ یلدا گفت: با این همه که تو گفتی، شب من، شبی بی روح است و شب تو شبی روح افزا. غریبه با لبخند گفت: نه این طور نیست یلدا، تو نیز شبت را به من گره بزن، آن گاه خواهی دید که چه خواهد شد!

یلدا گفت: آخر چگونه ؟ غریبه گفت: محبوبم را در این شب ها دریاب، او خود به سراغ تو خواهد آمد. اینک من باید بروم. غریبه این را گفت و به سمت در رفت. یلدا که مبهوت مانده بود ناگهان به خود آمد و به دنبال غریبه دوید، اما دیگر دیر شده بود، او در تاریکی شب از نظر محو شده بود.

یلدا همه قوایش را جمع کرد و فریاد زد: اما نگفتی نام تو چیست؟ صدایی از آن سوی تاریکی پاسخ داد: منتظِر، نام من منتظِر است...

صدای زنگ ساعت در سالن پیچید. نیمه شب شده بود و باز شب یلدایی دیگر آغاز، شب یلدایی متفاوت تر از همه ی شب های یلدا!

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا