بسم رب المنتظر

سربند خورشید

ای شب شعر

تو را واژه واژه می سرایم و گوش دلم را به نجوایت می سپارم.

صدای راز دلم را به آسمان و آه زمین را به گوش زمان برسان.


و بگو که هم اینک در منظر من، بلندایی از هیئت سبز است. سبزی که به سرخ می ماند و در آن سوتر؛ چشمانی لبریز از رنگ خدا.

روایت کن غروب لحظه های دلگیر را. در آن دم که میان دل و من عهدنامه ای به امضا رسید تا ریشه ی غفلت را بسوزانم و بسازم از آن ذخیره ای از نور.

چشمان من که راوی لحظه های غروب و غروب لحظه هاست، از ثانیه هایی حکایت دارد که می خواهند چونان بگذرند تا برسند به اندیشه ی فردایی که به آن دلسپرده ام؛ 

تا آن گاه که صدای تنفس صیح را بشنوم. و سپیدی اندیشه ام از افق بیکران یاد یار سرشار گردد. 

و با قد قامت نسیم در گوش ماه به سجاده ای بنگرم که سروی در آن سرود الهی خواند؛

تا آن گاه که ثانیه ها در سفر آسمانی خود به نینوا برسند. پس از چهل طلوع زرد بی خورشید؛ پس از غروب چهل شط خون؛ و چهل غروب بی سردار؛

تا آفتاب از امام اذن طلوع بگیرد؛ و حدیث لشکر تنهای عشق را روایت کند. آن لشکری که تمام سربازانش سربند یا خورشید بسته بودند و همصدا با یکدیگر نبا عظیم را روایت می کردند. و کنون به شکرانه ی وصال نماز گریه می گذارند.

آری! من همان قافله ی عشقم... همان که عازم سفر تاریخ است. و راز قربت باران را در سینه دارد. راوی طریق صدق، که صحرای بلا را به تصویر می کشد برای ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق.

که عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف؛ امام. کربلای زمان سر چشمه ی جاذبه ایست که عالم را برمحور خود نظام داده است.

و تو مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند...

آری ای دل تو را نیز از این سنت لا یتغیر الهی گریزی نیست. که صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است... .

 




سربند یا خورشید، صحرای بلا, اربعین حسینی، قافله ی عشق، کربلا, نی نوا، چهل روز، عاشوراییان, عهدنامه، راوی، نبا عظیم