خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

بسم رب المنتظر

شهادت یازدهمین اختر آسمان امامت و ولایت

پدری دردم مرگ است به بالین پسرش

پسرش اشک فشان است به حال پدرش


پدری جام  شهادت به لبش نوشیده

پسری خم شده از داغ مصیبت کمرش

پسری را که بود نبض دو عالم دردست

شاهد داغ پدر، آه دل و چشم ترش

چار ساله پسری مانده و صدها دشمن

که خداوند نگهدارش از هر خطرش

دشمن افکنده زپا نخل امامت را باز

کند اندیشه به نابودی یکتا ثمرش

خانه ای را که عدو دست به غارت زده است

آتش ظلم برافروخته از بام درش

آه از آن روز که شد غیبت مهدی آغاز

غیبتی را که بود خون شهیدان اثرش

.......................................

حجت خدایى تویى!

- پدر، او را دیده بودى؟


- آرى.

- کاش ما هم مى دیدیم. چگونه بود؟

- بسیار زیبا. همچون ماه.

- چطور شد که موفق به دیدنش شدى؟

- این ماجرا مربوط به سال ها قبل است.

ابوسهیل، نفس عمیقى کشید و گفت: چند سال پیش، هنگامى که امام در بستر بیمارى بود، براى آخرین بار به دیدنش رفتم. لحظات آخر زندگى اش بود. دلم مى خواست وقت را غنیمت شمرده، حدیثى از او یاد بگیرم. دوست داشتم خدمتى از دستم بر مى آمد و با جان و دل آن را انجام مى دادم. ولى افسوس... به عقید حسادت مى کردم؛ آخر او خدمتکار امام بود و افتخار بزرگى نصیبش شده بود.

به امام حسن عسکرى (علیه السلام) خیره شدم. در این افکار غوطه ور بودم که امام به هوش آمد و عقید را خواست. عقید که به حضورش شتافت، به او گفت مقدارى کندر را در آب بجوشاند و برایش بیاورند.

عقید به اتاقى رفت و دستور امام را به نرجس رساند. طولى نکشید که جوشانده آماده شد. دست هایش مى لرزید و صداى برخورد کاسه گلین به دندان هایش شنیده مى شد. کاسه را پایین آورد. خواستم کمکش کنم؛ اما نپذیرفت. به عقید گفت به اتاق برو. کودکى را مى بینى که در حال سجده است، او را پیش من بیاور. عقید رفت و زود برگشت. از او پرسیدم چه شد؟ چرا برگشتى؟ گفت دیدم کودکى سر بر سجده گذاشته و دست سوى آسمان بلند کرده. به مادرش گفتم که امام او را مى خواهد. چند لحظه بعد، مادر با کودکش ‍ آمد و با هم کنار بالین امام حاضر شدند.

ابوسهیل دستى به محاسن خود کشید. هنگامى که دید سهیل اشتیاق زیادى براى شنیدن دنباله ماجرا دارد، ادامه داد: چهره کودک، مثل ماه مى درخشید. موهاى سرش مجعد بود و میان دندان هایش کمى فاصله.

پنج ساله به نظر مى آمد. امام تا او را دید، کودک را در آغوش گرفت و دست بر سرش کشید. چشمان امام پر از اشک شده بود. به عقید گفتم این کودک کیست؟ و قبل از این که عقید حرفى بزند، امام حسن عسکرى(علیه السلام) به کودک گفت اى سرور خاندانت، کمى آب بده که وعده دیدار نزدیک است. کودک، کاسه را به لب هاى پدرش چسباند و امام چند جرعه از جوشانده را نوشید و با کمک او وضو گرفت. من و عقید به چهره مهربان کودک نگاه مى کردیم. با این که بچه بود، ولى هیبت مردانه اى داشت. امام پیش از آغاز نماز، به او گفت:

مهدى جان! صاحب الزمان و حجت خدا، روى زمین تویى؛

تو همان کسى هستى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نوید داده است.

تو فرزند من و من پدر تو هستم.

تو پایان بخش سلسله امامانى.

این را گفت و اشاره کرد که او را به متکا تکیه دهند و پیش از این که نماز را آغاز کند، پلک هاى خسته اش روى هم افتاد و بدن رنجورش، آرام گرفت. مرغ جانش تا بى نهایت به پرواز در آمده بود.

ابوسهیل و خانواده اش گریستند. سهیل اشک هایش را پاک کرد و به پدرش گفت: خوشا به سعادتت که امام زمان (عج) را دیده اى. کاش چشم من نیز لیاقت دیدار او را داشت.

      همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى       

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى

-----------------------------

مولای غایب غریبم!

سرسلامت باد ما را در غم بابای شهیدت پذیرا باش؛

ای غمگین‏ ترین شیعه در عصر غیبت!

---------------------------

منابع:

سررسید هیات محرم تا محرم

مجموعه حیات پاکان

حیات پاکان (ج5) داستانهایى از زندگانى امام حسن عسکرى (ع) و امام مهدى (عج) - نویسنده :مهدى محدثى

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا