خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩٢/۱/٢۳

سخت ترین روزها

بسم رب الزهرا(سلام الله علیها)

چادرش روی زمین کشیده میشد، دیگر چشمش به درستی جایی را نمی دید.

کودک با بغض دست مادرش را در دست گرفت: مادر! از این طرف...

-    باشه پسرم، باشه

-    مادر حالتون خوبه؟


فقط صدای آه آمد... آهی شبیه آه های پدر در نخلستان های اطراف مدینه! و بعد سکوت سنگینی بین پسر و مادر برقرار شد.

بغض مثل ماری که چنبره زده باشد چنگ انداخته بود و گلوی کودک را فشار می داد. با نفرت برگشت و پشت سرش را نگاه کرد "آن نامردها" دست هایش گره شد.

از خشم انگشتانش را بهم فشار می داد. از گوشه ی چشم، معصومانه به مادرش خیره شد. چقدر مادر مظلوم بود. حتی یک آخ! نگفته بود. چادرش را توی صورتش کشیده بود، به سختی خودش را روی پا نگه داشته بود و چنان با ابهت بهشان خیره شده بود که همگی عقب عقب رفته بودند... نابکارها، جنایتکارها، نامردها...

اشک پهنای صورتش را پر کرد. سرش را به زیر افکند تا کسی اشک هایش را نبیند، بخصوص مادر! مادر با مهربانی سرش را نوازش کرد و با آهنگ ملایمی گفت: پسرم صبور باش! روزهای سخت تری در پیش است...

سخت تر از امروز؟ مگر می شود؟ سخت تر از آن که کودکی بیش نباشی و جلوی چشمانت مردانی، نه نامردانی قوی هیکل، مادر جوان و نحیفت را به باد کتک بگیرند؟

اما حق با مادر بود... روزهای سخت تری پیش آمد... روزهای در سوخته و پهلوی شکسته... روزهای قتل برادر کوچکش، برادری که هرگز آفتاب را ندید... روزهای بیماری مادر... روزهای بی مادری...

پسرم صبور باش روزهای سخت تری در پیش است...

روزهای سخت یکی پس از دیگری درب خانه را کوبیدند مثل ماجرای هجوم کفتارها. خون جلوی چشمانشان را گرفته بود. خون نه، نفس هایشان، شیطان درونشان، جلوی چشمانشان را گرفته بود البته اگر چشم حقیقت بینی داشتند که نداشتند! وقتی انسان سقوط  کند همه چیز را با خودش به داخل دره می کشاند غیرت... جوانمردی... دریغ از یک مرد!!!

چقدر این خانه نمناک است، انگار کسی مویه می کند. زمین یکپارچه اشک شده. مگر پدر نگفت: آرام و بی صدا. مگر مادر نگفته بود: شبانه. چه شب تلخی ... این صدای گریه کیست؟... هان، زینب تویی؟

خواهرم صبور باش، روزهای سخت تری در پیش است...

پدر گفت: بچه ها بیاین با مادر خداحافظی کنین.

حسین ناباورانه نگاه می کند: یعنی این آخرین وداع با مادر است؟ نه! باورش سخت است...
بغض بچه ها را حلقه کرده بود. دوان دوان خودشان را روی جنازه مادر انداختند. صدای شیون آسمان بلند شد!

اشک های مظلومی آرام و عمیق روی صورت مظلومه ای می چکید.

- بچه ها کافیست... عرش به لرزه در آمده!

اما مگر می شود؟ این آخرین دیدار زمینی بچه ها با مادر است. مگر می شود آن ها را جدا نمود؟ صدای گریه بچه ها بلند و بلندتر شد. حالا التماس می کردند:

مادر! مادر! مادر نرو ... ما را در میان این مردم گرگ صفت رها مکن! مادر پناهت را از ما دریغ مکن! مادر ...

ناگهان بند های کفن باز شد، دست های فاطمه (س) بیرون آمد و کودکانش را در آغوش کشید ... انگار صدای گریه فاطمه با صدای گریه بچه ها در هم آمیخت ...

حالا در و دیوار خانه می لرزید، صدای گریه و لرزش و آه فضا را مه آلود کرده بود. صدای گریه فرشته ها می آمد: بچه ها آرام باشید، روز های سخت تری در پیش است...

اما چه روزی سخت تر از امروز؟؟؟

.....................................

مظلومی ما به دهر حک خواهد خورد
با آتش عشق دل محک خواهد خورد
آنکس که به روی فاطمه(س) سیلی زد
از مهدی موعود کتک خواهد خورد

................................
شهادت بانوی اسلام، کوثر مصطفی(ص)، تجلی مرتضی(ع)،

اشک علی(ع)،مادر سادات(س)،علت خلقت تسلیت باد…

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا