بسم رب المنتظر

عجل علی ظهورک

 در قاب چشم من، ماه است و انتظار

این سوی آسمان، خالی بُود ز یار


بی تو به سر بشد، اما درین زمان

راز حضور تو، گشته است آشکار

خیس است بسترم، از اشک هر شبم

نگذار دل شود، با درد سازگار

غایب ز چشم سر، با رنج غیبتت

بس آزموده ای، دل های پایدار

خالی ز هر عمل، بیهوده شد کلام

رنجی به دل بری، از این همه شعار

این بار سیدی! باور نما مرا

فرمان دهی به چشم، جان میکنم نثار

مردان منتظر خسته اند از خفا

عجل ولی من، دل گشته بیقرار

"ف.ح"




عجل علی ظهورک, امید و انتظار, غائب، غیبت, ماه، یار، ظهور، حضور