بسم رب المنتظر

قلبش آرام بود و مطمئن و ضمیرش شاد. صدای اذان که به گوشش می‏ رسید، بوی همت و مردانگی‏ اش در کوچه‏ های مدینه می‏ پیچید؛ اما چه کسی می‏داند در عمق نگاه نگرانش، خاطرات شعب ابی‏طالب بود یا شکستن دندان مبارکش؟ ولی نه، هیچ‏کس، هیچ‏کس از انصار و مهاجرین ندانست که حضرت نگران علی بود.


منبرت هیچ وقت خالی نیست
پیامبر عشق‏ های زلال، پیامبر آگاهی مردمان خواب، پیامبر محبت به دختران عرب، رسول بخشش دشمنان سنگ دل!
تو می‏روی؛ اما پس از تو، هیچ منبری خالی نیست. پس از تو، همه، رسول مکارم اخلاقند. پس از تو، همه، رسول مهربانی و گذشتند و منبرت هیچ وقت خالی نیست.
بی‏تو، مدینه، مدینه نیست
سکوت مدینه، بوی رفتن می‏ دهد. انگار همه دارند می‏ روند! پیش از تو انگار در این شهر زندگی نبود، انگار محبت و مهربانی و همدلی نبود! تو آمدی و نزدیک خانه مستمندی خانه گزیدی؛ مسجدی ساختی برای پرستش و برای همدلی مسلمین با تو. علی آمد، فاطمه آمد و سلمان آمد و ابوذر؛ و پس از تو، همه می‏روند. بی‏ تو مدینه دیگر مدینه نیست.
چشم مبند! بگذار چشمت نگران امت بماند!
به گل‏ها بگویید به اشک ژاله، رخ بشویند و بلبلان را به نوحه‏ خوانی بخوانید که پیامبر باران، امشب دیگر نمی‏ خندد.

حسین امیری




رحلت حضرت محمد(ص)، دلنوشته, واپسین نگرانی،کوچه های مدینه, اذان، رسول مهربانی, پیامبر محبت