خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩۳/۱٢/٢٥

بسم رب المنتظر

قصه مادر

دوباره در فکر فرو رفته ام که چطور واژه ها را بفریبم. کاش کسی به دادم می رسید! واژه ها خیلی زیرک تر از من هستند؛ اما من چه کنم که حرف های ناگفته ، گلوی قلمم را درمیان دستانشان گرفته و نفسش را در فراق نوشتن از تو بند آورده اند. این بار به قدری عام می نویسم که واژه هایم خاصِّ تو نشوند. شاید در آن پایان بتوانم حرف دلم را روی ورق بیاورم:


مادر من مهربان است
اما نه مثل همه مادرها.
قطره ای از دریای مهربانی مادر من
روی زمین افتاد و هزاران ذره شد.
یک ذره از آن روی دل مادران شما پاشید
و آن ها مهربان شدند.
مهربانی مادران شما اگر دریا باشد
تمام دریای مهربانی آنها
قطره ای از مهربانی مادر من هم نیست
اگر مهربانی مادران شما تمام زمین باشد
این زمین، روستایی دورافتاده و کوچک
از دنیای مهربانی مادر من است.
اگر مهربانی مادران شما دنیا باشد
همه این دنیا ستاره ای در کهکشان مهربانی مادر من است.
اگر مادران شما مهربانند
مادر من معنای مهربانی است.

نه، چندان عام هم نشد؛ خاصِّ خاصِّ تو شد؛ اما با این حال باز هم خوب دارم پیش می روم. واژه ها را من خوب می شناسم. وقتی این معانی را به جانشان تزریق می کنی، مست می شوند و هوش از سرشان می پرد. «مهربانی» را ببین که چگونه به واژه های دیگر فخر می فروشد. چنان عشوه کنان برای واژه های دیگر ناز می کند که گویا بر قله عزت نشسته و پرمعناتر از او واژه ای نیست.

سَماع «مهربانی» در حلقه واژه ها هوش از سر همه برده. بگذار به کمک مهربانی، باز هم واژه ها را مدهوش تر کنم.

مادرم مهربان است.
او ثروتمند نیست
اما هرچه را که دارد
برای دیگران می داند.
مادرم لباس عروسی اش را به فقیر داد
و خودش در شب عروسی
لباسی وصله دار پوشید.
شاید آن لباس نو
در شب عروسی مادرم عزا گرفت
که چرا از مادر جدا شد
اما مادرم شادی شب عروسی اش را
در لباسی که از تار و پود بندگی خدا بافته بود، معنا کرد.
راستی خدا آن شب لباسی از بهشت
برای مادرم فرستاد تا در بر کند.
گران قیمت ترین لباس عروسی دنیا تا ابد
لباس عروسی مادر من است.

واژه ها فهمیده اند که حرف تو در میان است؛ اما بوی این حرف ها هم مستشان می کند؛ چه رسد به خودشان. باید این حرف ها را بگویم تا بغضی را که در گلو دارم، در میانشان منفجر کنم؛ آن هم در اوج مستی شان.

مادر من مهربان است.
او هیچ گاه پدرم را آزار نمی دهد.
مادرم چیزی از پدرم نمی خواهد که در توانش نباشد.
پدرم هرگاه به مادرم نگاه می کند
غم عالم را هم که در دل داشته باشد، از خاطرش می رود.
نگاه به مادر، آرامش را در دل پدر معنا می کند.
پدرم مادر را هم سفر خود در راه خدا می داند.
خانه ما مثل همه خانه ها با خشت و گل ساخته شده
اما هوای مهربانی مادرم دراین خانه
به ما شوق نفس کشیدن می دهد.

اگر «مهربانی» همین طور برق نگاه واژه ها را به سوی خود جلب کند، من کار خودم را خواهم کرد. خدا کند «مهربانی» از پس این کار بر بیاید! حالا باید زمان فعل هایم را ماضی کنم.

مادرم مهربان بود.
اگر ثروت مهربانی مادرم را
در میان همه اهل زمین تقسیم می کردند مهربانی از همه خانه ها سر می رفت.
مادرم مهربان بود.
آزارش به هیچ کسی نمی رسید.
او دلِ آزردن کسی را نداشت.
دلش لطیف بود؛ از گل لطیف تر.
وقتی آدم های بد بر سر پدربزرگم خاک می ریختند
بادستانی که از هر انگشتش هزار هنر مهربانی می بارید
غبار از رخ پدر پاک می کرد.
او از پدرش یاد گرفته بود که برای همین آدم های بد هم دعا کند.
چه دل مهربانی داشت مادر!

خدا رحم کند.  سَماع «مهربانی» در میان واژه ها کُند شده. خود «مهربانی» هم کمی غمگین به نظر می رسد. اگر «مهربانی» دست از این میدان داری بردارد، بازهم همه چیز به هم می ریزد.

مادرم مهربان بود.
هیچ گاه دستی از درب خانه ما خالی برنگشت
حتی اگر خانه مان پر از ناداری بود
حتی اگر اسیری در خانه مان را می کوبید.
مادرم با اسیران هم مهربان بود؛ تا چه رسد به یتیمان.
مادرم مهربان بود.
او در خانه ای را هم اگر کوبید
آرام کوبید تا کسی ذره ای ترس به دلش راه نیابد.
مادرم مهربان بود.
او هیچ گاه آتش به دل کسی نزد، هیچ کس
تا چه رسد آتشی در خانه ای بیفروزد.
همسرانِ مردهایی که پشت درِمان آمدند
درمان دردشان نگاه به چهره مهربان مادرم بود.
مادرم تا به حال تازیانه به دست نگرفته.
او با غلاف شمشیر هم غریبه است.
هیچ کس به خاطر ندارد کسی را با تازیانه یا غلاف شمشیر
حتی نوازش کرده باشد.
دستان مادرم با صورت ها آشنا است
اما صورت ها  جز خاطره نوازش مادرانه
تصویر دیگری از این دست ها ندارند.
چرا دارند.
سال ها این دست ها، محکم دسته دستاس را گرفته
 و آن را چرخانده اند.
یک بار دستاس، دستان مادرم را خون آلود کرد.
نان هایی که ما در خانه می خوردیم
نان های مادرِ خانه بود
مادری مهربان که گندم را با دستان خودش آرد می کرد.

اشتباه کردم. نباید حرفی از صورت می زدم. چرای پای «غلاف» و «تازیانه» را به میان کشیدم؟ «مهربانی» در میان واژه ها غش کرده و به هوش نمی آید چندین واژه او را احاطه کرده اند تا نمیرد. آخر اگر «مهربانی» نفَس می کشد، از آن روست که گمان می کند تو هنوز زنده ای. او هنوز هم باور نکرده، مادرِ این قصه پیش خدا رفته. هرگاه بوی فراق تو به مشامش می رسد، رو به قبله می افتد و دست و پای جان دادنش را تکان می دهد. در این هنگام تنها واژه «صبر» است که می تواند «مهربانی» را به هوش بیاورد. حالا به جای «مهربانی»، این «آتش» است که میان دار واژه ها شده و باز هم با فریاد سوزنده اش فرمان می دهد که کسی در دام قلم نیفتد و واژه هم گوش به فرمان او ساکت می مانند. دوباره قلم از حرکت باز ایستاد و من ماندم و حرف های ناگفته به عقده بدل گشته و قصه مادر بماند برای فردایی دیگر؛ شاید. 

مهدی جان! تقویم روزگارم با روزگار قلب تو تنظیم است.

بهار من هم این روزها بوی فاطمیه گرفته است، مثل بهار تو.

السلام علیک یا رَبیَع الاَنام و نَضْرَهَ الاّیام.

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

و سرالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک 

..........................................

واژه های خیس
قصه ناتمام مادر
محسن عباسی ولدی

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا