چشم به راهم

چشم به راه لحظه ای ام که من جامانده از قافله ی عشق به آرزوی وصالم برسم.

سلام مهدی جان

مهدی جان کاش کنارم بودی و تلخی لحظه ی انتظار را می چشیدی میدانم و احساس می کنم که هستی اما تا کی می شود که این احساس به وجود مبدل شود.

مهدی جان بهار آمد اما من هنوز در سرمای پاییز و زمستان غریب و بی کسم دلم را خانه تکانی کرده ام تا اگر آمدی شرمنده ات نشنوم از این گرد و غبار گناه. و من پذیرای توام اما تو کجایی؟

مهدی جان بیا و گریه هایم را به تبسم مبدل کن.

آنقدر چشم به انتظار می مانم تا روزی نقاب از رو برداری و از پشت کوه غیبت بیرون آیی. بیا تنها امید دلهای خسته که بی معناست سال نو بی تو.

نوروز در راه است اما تو کجایی مهدی جان

هنوز قدم در راه گذاشته ای یا نه؟

تا رسیدنت چند قدمی مانده است؟

کی میایی؟

به امید اینکه امسال برسد سر سفره ی هفت سین مان سبزه ی حضور تو بروید.

عجل علی ظهورک




نوروز, وصال, هفن سین, غیبت