خانواده بهشتی
آقاجان فصلها را به امید دیدار تو، یکی پس از دیگری سپری می کنیم.
نویسنده: خانواده بهشتی - ۱۳٩۱/۱/٢٠

سید شهیدان اهل قلم  

با بهاران، روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو.
اکنون که جهان و جهانیان مرده اند، آیا وقت آن نرسیده است که
مسیحای موعود سر رسد؟ ویحی الارض بعد موتها. 

هنرمند

زمستان 68 بود و در تالار اندیشه فیلمی که اجازه اکران نگرفته بود، برای یک سری از دست اندرکاران فرهنگی پخش می شد. سالن پر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و همه هم « مدعی ».

در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه به حضرت زهرا(س) بی ادبی شد. داشتم با خودم کلنجار می رفتم و با هزار توجیه که «بالاخره طرف هنرمند بزرگی است و حتمًا منظوری دارد »، خودم را آرام می کردم که ناگهان یکی فریاد زد:« خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می کنی؟!» همه سرها به سمتش برگشت، سید بود. سید مرتضی آوینی با همان کلاه مشکی و اورکت سبز کره ای همیشگی.


شاه عبدالعظیم

متولد شهریور 1326 هستم و بچه شاه عبدالعظیم. در خانه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ام که در هر سوراخش که سر می کردی به یک خانواده دیگر نیز بر می خوردی.
پدرم مهندس معدن بود و بنا به مقتضیات کارش، هرچند سال یکبار از شهری به شهری دیگر نقل مکان می کردیم. به این ترتیب کودکی و نوجوانی من در تهران، کرمان و زنجان سپری شد. سال سوم دبیرستان ـ نظام قدیم ـ بودم که دوباره به تهران آمدیم و در خانه ای در خیابان مطهری ساکن شدیم.

همسر

همسایه بودیم. مرتضی ده سال از من بزرگتر بود و این بزرگی نه در سن خلاصه می شد و نه در تحصیلات.
مرتضی راهنمای من بود و در واقع بهانه آشنایی ما همین راهنمایی بود. کتابهای خوب، سخنرانی ها، کنسرت های موسیقی و خلاصه هرچیز خوبی که خودش کشف می کرد.

اهل حقیقت، مقیمان کوی میخانه اند

وشعر، جرعه ای است از آن شراب روحانی که بر خاک افشانده اند.


حقیقت

شب شعر، گالری های نقاشی، موسیقی کلاسیک، سینما، مباحث فلسفی و ادبی، موی هیپی، ریش پرفسوری، سبیل نیچه ای و ....
اما حقیقت چیز دیگری بود.
در طول این سال ـ دانشجویی ـ تقریباً هرآنچه را که دعوی حقیقت داشت، بی هیچ ترس و واهمه ای تجربه کرده بودم. اما کم کم می فهمیدم که حقیقت نه با ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی آید. حقیقت چیز دیگری بود.

سفید

خانواده ام مخالف بودند، اما ما بالاخره سال 54 نامزد کردیم و سال 57 عروسی. خرید عروسی ما یک بلوز و دامن سفید برای من و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی بود و خانه ما یک خانه استیجاری در خیابان شریعتی. البته هنوز یکسال نشده بود که به دلیل عدم توان پرداخت اجاره به منزل پدری مرتضی نقل مکان کردیم.

انقلاب

انقلاب که پیروز شد، یک اتفاق بزرگ در زندگی ما افتاد. انگار که مرتضی به یکباره جواب سؤالاتش را پیدا کرده باشد.
برای من که در این سالها در کنارش بودم، عجیب نبود که اگر امام را هم مدتی پس از آشنایی کنار می زد، اما نزد. مرتضی چیزی را که سالها به دنبالش بود در وجود مبارک امام پیدا کرده بود. گویی مرتضی پس از سالها جستجو به سرچشمه رسیده بود.
بعد از انقلاب حتی سیگارش را ترک کرد، خیلی ساده در حال تغییر و تحول بود.

حدیث نفس

امام را که پیدا کرد، تمام نوشته هایش ـ اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، شعر و ...ـ را درون چند گونی ریخت و آتش زد.
« هنر امروز حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان. به فرموده حافظ، تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز. سعی کردم که« خودم » را از میان بردارم، تا هرچه هست خدا باشد. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست، اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود...»

مهربان

وارد خانه که می شد، آنقدر شوق داشت که گویی مدت هاست ما را ندیده، مهربان بود، مهربان. زیاد اهل حرف زدن نبود، بیشتر به تمام حرف های ما، دل می داد. اگر از رفتاری یا چیزی ناراحت می شد، همیشه سعی می کرد به جای برخورد یا تذکر، شرایط را به گونه ای فراهم کند، تا تغییرات مورد نظرش خود به خود اتفاق بیفتد. و جالب تر این که با وجود مشغله های گوناگون و سنگینی که داشت، اما هیچ وقت خرید خانه را فراموش نمی کرد.

جماعت

جعبه شیرینی را جلو بردم و تعارف کردم. یکی برداشت و گفت: می توانم یکی دیگر هم بردارم؟ گفتم: البته این حرفها چیه سید؟! و سید یک شیرینی دیگر هم برداشت، اما هیچ کدام را نخورد. کار همیشه اش بود. هرجا که غذای خوشمزه یا شیرینی یا شکلاتی تعارفش می کردند، بر می داشت، اما نمی خورد. می گفت: « می برم تا با خانم و بچه ها با هم بخوریم.» به ما توصیه می کرد که این خیلی موثر است که آدم شیرینی های زندگی اش را با خانواده اش تقسیم کند. شاید برای همین هم همیشه در خانه نماز را به جماعت می خواند.

تأویل

به زبان عربی و تفسیر مسلط بود و بالتبع به قرآن و حدیث، روی نهج البلاغه هم خیلی جدی کار کرده بود. و از طرفی روی ادبیات و شعر هم:
هنر آن است که بمیری قبل از آنکه بمیرانندت و مبداء و منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند. « موتوا قبل ان تموتوا».

نماز

ده، پانزده دقیقه به اذان که می شد، آستین بالا می زد و برای نماز آماده می شد. وقتی هم که در ساختمان سیزده طبقه صدا و سیما بودیم، همین که صدای قرآن پخش می شد، بلند می شد و لباس پوشیده و نپوشیده، بچه ها را صدا می کرد و با جیپی که دم دست بود به طرف مسجد بلال حرکت می کرد. کاری نداشت که کسی می رسد یا نمی رسد. مدتی صبر می کرد و بعد راه می افتاد. نماز اولویت اولش بود. می گفت هرکس سر نماز هواسش پرت باشد، در زندگی هم حواسش پرت خواهد بود.

معبر

دو تا گروه شدیم، سه چهار نفر سمت چپ، چهار پنج نفر سمت راست. تا چشم کار می کرد رمل بود و ماسه. هرکس جا پای نفر جلو می گذاشت. حرکت ماسه ها همه چیز را جا به جا کرده بود. نظم میدان از بین رفته بود و شناسایی معبر آن مشکل. ساعت 9:10 صبح جمعه بود. نوزدهم فروردین 1372.

درد

حالا دیگر حدود 500 متر را درون میدان مین و به سمت قتل گاه طی کرده بودیم. بچه ها می گفتند برگردیم ولی مرتضی برای فیلم برداری از قتل گاه اصرار می کرد. هیچ ردی از معبر نبود. «هرکس جا پای نفر جلو می گذاشت». با صدای انفجار همه زمین خوردیم. مین والمیری بود. حدود نیم متر بالا می پرید، بعد منفجر می شد. با حجم ترکشی به مراتب بیشتر از مین معمولی. برای همین هم تقریباً هیچ کس بی نصیب نماند.
بلافاصله جمع شدیم بالای سر آقا مرتضی و سعید(شهید یزدان پرست). پای سید از زیر زانو قطع شده بود و تنها به پوستی آویزان بود. یک برانکارد دستی با اورکت بچه ها درست کردیم. خواستم از صحنه فیلم بگیرم اما دوربین کار نمی کرد.کاش می توانستم از چهره ای که یک ذره درد تویش دیده نمی شد فیلم بگیرم.

حجله

هیچ وقت نمی گذاشت ازش عکس  یادگاری بگیرم، شوخی می کرد و همیشه از عکس و دوربین فراری بود. این سفر آخری خیلی اصرار کردم، بالاخره راضی شدو گفت: «بگیر، اما به شرطی که عکس حجله ای باشد» آن وقت راحت ایستاد و من هم عکس گرفتم

شهید

لحظات اول کاملا به هوش بود. یکی گفت: « حاجی چیزی نیست.» سید گفت: « مگر من می ترسم که شما می خواهید مرا دل داری بدهید.»
وقتی روی برانکارد گذاشتیمش، گفت مرا به عقب نبرید. بگذارید همین جا شهید شوم. ذکر می گفت. تا حدود 45 دقیقه به هوش بود تا اواخر میدان مین و دیگر از هوش رفت.

مرتضی

به من گفتند: « مرتضی زخمی شده است.» بچه ها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. فکر کردم: خوب پایش قطع شده، اما هنوز که می تواند فکر کند و بنویسد و حرف بزند.
بچه ها که رفتند، پدر و مادرم آرام سر حرف را باز کردند و من با خبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم. یک دفعه احساس کردم که مرتضی چه قدر « هست » جایی که در آن بودم انگار زیرو رو شد. گویی در دنیای دیگری بودم همه چیز محو شد. هیچ چیز نبود. ولی مرتضی بود. مرتضی می گوید: « شهدا از دست نمی روند، بلکه به دست می آیند.» آن موقع حس کردم که من بار دیگر مرتضی را به دست آورده ام. بچه ها که برگشتند بهشان گفتم: « بچه ها، بابا هست ولی ما او را نمی بینیم.»

سید شهیدان اهل قلم

آماده می شدیم برای تشییع که ناگهان آقا تشریف آوردند. فاتحه ای خواندند و فرمودند: « از قول من به خانواده شهید آوینی، تسلیت بگویید، هرچند خود بزرگترین داغدار این مصیبت هستم.»

گوشه هایی از حیات سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی

مجتبی زحمتکش

خانواده بهشتی
بسم رب المنتظر حرکت در جهت تشکیل خانواده های مهدوی و تبدیل خانه ها به کانون محبان اهل بیت (علیهم السلام) در برابر هجوم همه جانبه فرهنگی دشمن، امری لازم و بسیار مهم است که در صورت تحقق، تحولی عظیم و جهانی را به دنبال خواهد داشت. ان شالله- افتخارات: بهترین نوشتار اینترنتی مهدوی در جشنواره رسانه های دیجیتال مهدویت
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار پرش به بالا