سنگ...سنگ...تا پیروزی...

من سنگ را از زمانی می شناسم که هنوز در عالم شما نبودم!... آن زمانی که مادرم- در حالیکه مرا در شکم داشت- با سنگ دوستی می ورزید...

پس از آن، سنگ هم بازی من بود... همه اسباب بازی من سنگ بود و تنها سنگ دوست من بود... سپس بزرگتر شدم... و در مدرسه، علم سنگ آموختم: «بابا آب ندارد... بابا نان ندارد... بابا سنگ دارد... بابا سنگ داد... »

آری... من بابایم را دوست دارم... اما چون نیست، یادگارش یعنی سنگ را به رفاقت برگزیده ام... هر روز کیفم پر از سنگ است که به مدرسه ی جهاد میروم و خالی است از همه چیز، جز کینه وقتی که بر میگردم... سنگ همه خشم من است در عین حال که همه محبت من است... سنگ پیام آور کینه من است...

چه زیباست آن زمان که دست یاری سنگ را می فشارم، زمانی که همه دوست نمایان از ترس، دست خود را می کشند... آری، آنان که صبح و شب دم از من و یاری من می زنند، هرگاه دست گرم محبت به سویشان دراز می کنم، پس می زنند، اما سنگ، دستان مرا با تمام وجود در آغوش می کشد و خویشتن را فدای فریاد من میکند.

کاش همه مردم دنیا قلبی مثل سنگ داشتند... اصلا ًکاش قلب داشتند تا میگفتم سنگدلند... کاش سنگدل بودند... آخر سنگ خیلی مهربان است...

میدانی، هر وقت قلبم می گیرد از اسارت، سنگی در آغوش دستان می گیرم... سنگ با صبر و حوصله ی تمام درد دلم را می شنود... و سپس پیغام خشم مرا بسوی ملعونترین مردمان پرتاب می کند.

اگر بدانی آن زمان که برای بوسیدن گونه ی برادرم لبم خونی می شود، نجوای با سنگ چه لذتی دارد...

اگر بدانی آنگاه که دیوار خانه ی خرابمان را موجوداتی به نام تانک و گلوله بر سرمان می ریزند، پرتاب سنگ چه غوغایی می کند...

اگر بدانی وقتی خواهر شش ماهه ام بر سینه ی مادرم چون ماهی دور از آب افتاده ای پرپر می زند، سنگسار کردن قاتلان چه قصاص نیکویی است...

اگر بدانی آن زمان که کاسه ی چشمانم چون کاسه صبرم از غربت لبریز می شود و قطره ای خشم بیرون می ریزد، سنگستان چه جای خوش آب و هوایی است... اگر بدانی...

آری... سنگ... چه مهربانی ای سنگ و چه دوست داشتنی...

ای همدم تنهایی من، وصیت می کنم اگر گلوله ای جای تو را در قلبم اشغال کرد، تو را بر مزارم بگذارند تا از تو جدا نمانم... آخر من نمک صفای تو را خورده ام و نمکدان شکستن به دور از مروت است...

آهای ترسوهای دنیا... منم... همان که می گویید تروریست است... من عادت کرده ام که با سنگ شجاعت شما را ترور کنم...

آری... من تا خون در بدن دارم سنگ را بر زمین نمی گذارم... و فریاد می زنم:

«سنگ...سنگ...تاپیروزی...»

/ 10 نظر / 5 بازدید
الحمدلله

سلام همسنگر عزیز وبلاگ ارزشمند و آموزنده ای دارید واقعا بهتون تبریك میگم مطالب عطرآگینی بود استفاده كردیم حتما هروقت به روز شدید من هم خبر كنید راستی خوش حال میشم به وبلاگ من هم سری بزنید نظر دادن فراموشتون نشه يادتون نره ياحق

شهید من

سلام...خداقوت...زیبا نوشتید...به امید فرج و رهایی قدس... "آن جمله را هیچ وقت فراموش نمی کنم. روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود: "مادر، من از تشنگی شهید شدم...." به روزم یاعلی

مهدی

سلام دشمن از سنگ واسلحه وسرب داغ تفنگهای ما نمی ترسد دشمن از ایمان درون دلهای ما ترس دارد . ممنون از حضور سبزتون یا علی

جامانده

چه می فهمیم شهادت چیست مردم شهید و همنشینش کیست مردم تمام جستجومان حاصلش بود شهادت اتفاقی نیست مردم

http://tinylink.ir/1q2e

ناشنیده هایی درباره انتظار:

پاییز

مجنون با انگشت روی خاک مینوشت:لیلی لیلی. پرسیدند چه میکنی؟ گفت:چون میسر نیست من را کام او / عشق بازی میکنم با نام او...

فدایی ولایت

امضا نشود کتاب ما تا از یار خبر نیاید امشب این سی شب و روز ما نه ارزد تا او به نظر نیاید امشب به امید ظهور مولایمان پیشاپیش استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان التماس دعا

رضوان

_$$$ __$$$$__________________$ __$$$$$________________ $$ __$$$$$$$______________ $$$ __$$((▂))$$$____________$$$$ __$$$$$$$$$$_________$$((▂))$ __$$$'¤'¤'$$$$$______$$$$$$$$$ __$$$¤'¤'¤'¤$$$$___$$$$'¤'¤'¤$$$ __$$$'¤'¤'¤'¤'¤$$$__$$$¤'¤'¤'¤$$$ __$$$$'¤'¤'¤'¤'¤$$$ $$$'¤'¤'¤'¤'$$ ___$$$$'¤'¤'¤'¤'¤$$$ $$'¤'¤'¤'$$$ _____$$$$'¤'¤'¤'¤$$$ $$'¤'¤'$$$ __$$$$$_$$$'¤'¤'¤'¤$ $$'¤'¤$$ _$$((▂))$$$$$_$$$$$$$$$$$_O_O $$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$$_ _ $ $ $$$'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤'¤$$$$_$$___$ $ $$$'¤'¤'¤

مبشر

نصرمن الله و فتح قریب و بشرالمومنین با سلام و درود بر شما دوست عزیز و با تشکر از حضور شما طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق در پناه حق یا علی